تبليغاتX
جـوان آریـایی
 

اینجا چقدر هوا دلگیر است ... !

چرا آفتاب می خواهد غروب کند ؟

نفسم بند آمده  چرا ... ؟

چرا هیچکسی نیست از جنس آتش ...

که مرا از این سوز سرمای غریب برهاند ؟

چرا اینقدر تاریک است اینجا ؟

چقدر بي رحمانه

 خنج مي كشد بر دلم

غربت اين غروب غريب ...

هوا چقدر دلگیر است اینجا ...

                     ....

نه ...

     نه ...

               غروب را دوست ندارم دیگر ...

                             من آفتاب می پرستم ...

                                     غروب را ...

                                            ندارم دوست دیگر ...

                                                ....

 اما نه ...

چه می گویم من ؟

        آفتاب هست ...

                               نمی بینی ؟

                      ؟! 

غروب من

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 13:30  توسط علی احمدی  | 

سلام به دوستاي خوب و هميشگي‌ ام ...

خب .. امروز اومدم اما اينبار نه با شكار لحظه  بلكه اومدم تا يه عكس ديگه براتون بذارم ...

اميدوارم خوشتون بياد ...:

 براي دختر آفتاب  

دختر آفتاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 23:8  توسط علی احمدی  | 

سلام دوباره ...

ببخشيد اگه كمي دير آپ كردم (غريبه عزيز ...)

چند روز پيش يعني ۲۱ ارديبهشت سالروز تاسيس سازمان دانش آموزي بود و ما هم دعوت شديم بوشهر براي مراسم ...

منم كه از خدا خواسته دوربين رو برداشتم و ... يا علي ...

البته بي سود هم نبود. آخه يه سكه بهار آزادي و يه هديه و يه لوح گرفتم ... ( به اين علت كه تابستون گذشته رفته بوديم زنجان واسه جشنواره نشريات دانش آموزي كشور و نشريه ما هم (لذت حضور) بعنوان نشريه برگزيده كشوري انتخاب شد .)

اما از اين حرفا كه بگذريم مي رسيم به زبان دوربين ... :

اين خودمم در حال دريافت جايزه

 خودم

اينم سردار رزمجو فكر نكنين دندون درد گرفته ها ... نه ... داره با موبايلش صحبت مي كنه تو جلسه ...:

سردار رزمجو

تو اين مراسم هم باز بعضي ها با خودشون درگير بودن

...

بعضي ها هم تا وجود منو با دوربين احساس كردن سريع رفتن تو لاك خودشون ... ( شايدم قبلا شكار شده بودن و مي خواستن ديگه بند رو به آب ندن)

...

بعضي ها هم كه نعوذ بالله دزدكانه تناول مي نمودن ... اين زنه خيلي تيز بود تا احساس مي كرد كه من مي خوام شكارش كنم خودش رو جمع و جور مي كرد . اما زماني كه اين شات رو زدم  از تعجب كه چطور مچش رو گرفتم چشاش چهارتا شد و انگار اين تيكه موزه براش شد زهر هلاهل

...

اما بالاخره من نفهميدم اين آقا رئيس سازمان دانش اموزي چه خراب شده اي بود

رئيس

بله .. اينم تناول رسمي در قسمت پذيرايي مراسم

تناول

و اين كوچولو هم كه ....

...

 تا بعد  ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 0:9  توسط علی احمدی  | 

سلام دوستان هميشه  همراه ...

خوبين كه همتون ؟

يه معذرت خواهي به شما بدهكارم اونم واسه غيبت تقريبا طولاني كه داشتم ... اما توضيح اينكه :

ده روزي رو مسافرت بودم ... تهران ـ  مشهد  ـ همدان ـ اصفهان .

كلي هم عكس گرفتم ( كه البته به مرور مي ذارم براتون)

چند روزي هم گرفتار چهارمين جشنواره تئاتر ديني استان بودم كه توي شهر ما برگزار شد و منم شدم عكاس جشنواره

و خيلي خوب بود ... اگر چه دير زماني نبود كه با تئاتر آشنا مي شدم اما بسيار تاثير گذار بود برايم اين هنر شگرف !

اما بقيه گرفتاري هام ... همايش استاني آرزوها و انديشه هاي پروين اعتصامي هم چند روز ديگه برگزار ميشه اينجا و من كارهاي ويژه نامه رو امروز تموم كردم و تحويل چاپخانه شد تا بمونه مراسم و عكاسي ...

زياد صحبت نكنم ...

چهارمين جشنواره تئاتر ديني به روايت دوربين من ...

بعضي صحنه ها خيلي جالب بود و تاثير گذار ...

پشت صحنه ها هم يه چيزايي داشتن واسه گفتن !

گفتم كه ... پشت پرده رو مي گم !

تو اون مراسم بعضي ها عجيب مي خنديدن و حال مي كردن :

بعضي ها خوابشون مي اومد :

و بعضي ها هم با خودشون در گير بودن :

پذيرايي هم شد و اين خانم متفاوت از همه نوش مي كرد :

جايزه هم دادن به برتر ها ...

اما بعد از مراسم طبق معمول جر و بحث با داوران :

در اين ميان بيشتر از همه يك نفر رو خيلي دوست مي داشتم كه خيلي هم صميمي بود و دوست داشتني ...

تا بعد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 1:9  توسط علی احمدی  |